از تو خیابون وحید رو دیدم با رکابی تو بالکن خوابگاه نشسته و داره سیگار میکشه! وقتی رفتم تو اتاق بهش گفتم زشته ، قباحت داره ، تو که قصدی نداری ولی نمیگی نیگاه یه نامحرم میفته بهت و تو گناهش شریک میشی!؟ جواب نداد ، لباسامو که عوض کردم ، فکر کردم بهتر باشه برم پیششو خلوتشو بشکنم ، دنبال بهونه میگشتم و چایی جوشیده یه ساعت پیشو ریختم تو دوتا لیوانی که با آب جوش تو کتری شستمش مثل این مامان بزرگا که توان راه رفتن و شستن لیوانا رو ندارن و تو لگن بغل دستشون لیوانارو یه آبی میزنن با این تفاوت که توانشو داشتم ولی حالش رو نه..
رفتم تو بالکن به شوخی بهش گفتم خودش نیاد نامه ش میرسه بابا این همه غصه نداره که این نشد یکی دیگه تو که ماشالا تو این راه یل طولانی داری.. یه نیشخندی زد و گفت چرت نگو
از این حرفش فهمیدم دردش یه چیز دیگه ست ، چون همیشه اگه قضیه عشق و عاشقی جدید پیش میومد خودش کل داستانو واسه همه تغریف میکرد و بعدش ازمون میخواست که به هیچکی چیزی نگیم نگو حالا خودش به همه میگفت جوری که به گوش خود طرف میرسید و خلاصه بهم میخورد.
ازش پرسیدم چی شده؟ گفت فکر کردی؟ گفتم به چی؟ گفت به دور و ورت نیگاه کردی؟ بعد ادامه داد: اینقدر دروغ دور و برمون ریخته که به هیچی اعتماد ندارم ، همه شدیم چوپان دروغگو!!! منظورشو فهمیدم واسه همین مسایل اخیر میگفت
راست میگفت بنده خدا تو امتحانا بود که واسه هم دلیل و مدرک میاوردیم که همو قانع کنیم ولی آخرش با داد و بیداد تموم میشد جز کدورت چیزی نمیموند اینگار نه اینگار که 3 ساله دوستیم.
میگفت: به اینی هم که خودم واسه ش دفاعیه میاوردم دیگه اعتماد ندارم ، واقعا حس میکنم اصلا واسشون مهم نیس که واسه ما چی پیش میاد و به فکر خودشونن!
چه اینور بشه چه اونور آخرش این ماییم که ضربه شو میخوریم ، دلش پر بود ، گفت و گفت تا اینکه گفت داداششو تو درگیری ها گرفتن ، بغضش گرفته بود ولی غرورش اجازه نداد گفت: مامان و بابام دنبالشو تو کلانتری ها گرفتن و تنها جوابی که شنیدن این بوده که: یا جنازه شو تحویل میگیرین یا تو زندانه!
یه چند ثانیه سکوت بینمون گذشت تا اینکه علی در رو محکم باز کرد خیلی خوشحال گفت فلانی بیانیه فلان شماره شو داده و بابا ایول و.. من با ایما اشاره بهش فهموندم که بهتره چیزی نگه!
اونم اومد تو بالکن و تو جریان صحبتامون قرار گرفت اونم حرفشو زد و گفت: منم میدونم دروغه ولی بالاخره باید میفهمیدن که چند سال پیش که فلان بلا رو سرمون درآوردن حالا جورشو بکشن...
بحث به دروغ گفتن کشید به اینکه بیشترین گناهی که میکنیم دروغ گفتنه و ماها عین آب خوردن دروغ میگیم به هر بهونه ای آخرش هم خودمون رو قانع میکنیم که موجه بوده!
بهشون گفتم تاحالا شده یه روز اصلا دروغ نگیم ف واسه همین امروز واسه تا همین الان فکر کنین چندتا دروغ گفتیم؟ علی طاقت نیاورد گفت همین الان تو راهرو مجید ازم پرسید درس خوندی گفتم لای کتابو باز نکردم ولی خونده بودم! و هرکدوممون یه چیزی واسه گفتن داشتیم
گفتم یادشونه از بچگی اولین چیزی که بهمون گوشزد کردن دروغ نگفتنه و کلی شعر و شعارای جور واجور ولی حالا...
نمیدونستیم بحثمون کشیده شد به گناها و کارایی که میکنیم به این که با پررویی تمام تو صورت هم نیگاه میکنیم و بهم راحت خیانت میکنیم و....
این مطلب رو تا اینجاش زدم و میخوام الان که دارین این مطلب رو میخونین تا همین ساعت از روز فکر کنین که چه کارای بدی کردین و دلیلتون واسش چی بوده!
مرسی
نوشته شده توسط بیل کوچولو در پنجشنبه 29 مرداد 1388 و ساعت 09:44 ب.ظ