تبلیغات
جمعی از دانشجویان دانشگاه سمنان
سکوت |

آخرین سنگر سکوته

حق ما گرفتنی نیست

آسمونشم بگیری

این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته

خیلی حرفها گفتنی نیست

ای برادرای خونی

این برادری تنی نیست

موج دستهای منو تو

دست دریا رو گرفته

عکس تو با سرمه خون

چشم دنیا رو گرفته

ما که از آوار و ترکش

همه رو به جون خریدیم

تو بگو همسنگر من

ما تقاص چی رو میدیم

 


نوشته شده توسط مارموز در دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 و ساعت 10:57 ب.ظ
فرهنگنامه سبز، پارازیت |

پارازیت( Parazit ): موجود اضافی. کسی یا سازمانی یا دولتی که با هزینه دیگری یا دیگران زندگی می کند و مزاحمت هم برای آنها ایجاد می کند. انگل. جانور طفیلی یا گیاهی که از جانوران و آبادگران و گیاهان دیگر مایه حیاتی می گیرد. امواج مغناطیسی که دولت ول می کند تا ملت نبیند و نشنود. حشو. زاید. چیزی زیادی که ضرورت ندارد، ولی هست. میان سخنان دیگران حرف زدن. حرف بیجا زدن یا زرتی وسط حرف دیگران موج پرداندن. امواج الکترومغناطیسی طبیعی که در نواحی تحتانی جو زمین تولید می شوند و مبدا آن برقهایی است که در ابرها ایجاد می شود.

 پارازیت: انداختن امواج بیخودی توسط دولت روی تلویزیون ها یا رادیوهایی که خبرهای واقعی را می گویند، برای اینکه دولت بتواند بطور کامل دروغ بگوید. یکی از راههای تولید سرطان برای کاهش خبر.  کاربرد در جمله: " علی ... گفت، چرا پارازیت را روی برنامه های غیراخلاقی نمی اندازند و روی برنامه های سیاسی می اندازند."، کاربرد دوم در جمله: " مخابرات گفت ما پارازیت نمی اندازیم، پس عمه مان می اندازد؟" کاربرد سوم در جمله: " دولت با انداختن پارازیت سلامت مردم را به خطر انداخته است."

کلمه ها و ترکیب
پارازیت: عضو دولت، اقوام و همکلاسی های رئیس جمهور که به دولت تحمیل شده اند.
پارازیت ول کردن: تولید وزززززززززززه برای جلوگیری از انتشار خبر.
پارازیت دادن: ول کردن نظر و فرمایش در سازمان ملل یا در میان مردم.
پارازیت بودن: عضویت دائمی در بسیج یا سپاه.
پارازیت شدن: خرید مخابرات توسط سپاه برای تسخیر چشم و گوش مردم.
پارازیتی: کارمند مخابرات که هنوز سرکارش می رود.
پارازیت الهی: کارمند جدید مخابرات یا عضو حراست مخابرات.

پارازیت در فرهنگ عامیانه

" هیچ سپاهی برای رضای خدا مخابرات رو نمی خره، لابد توش ده تا پارازیت هم ول می کنه."، " بی بی سی بود و صدای آمریکا، اونم امسال رفت زیر پارازیت"، " یک ملت رو بخاطر یک تلویزیون به سرطان دچار نمی کنن."، " گفتن بدبخت سرطان می گیری می میری، گفت عوضش کسی دیگه صدای بقیه رو نمی شنفه"، " پارازیت میندازی که نشنوم و نبینم، ولی نگو که نفهمم."، " با پارازیت روسی، مخابراتت شده خصوصی؟"، " حرف راست از شبکه یک بگو، اینهمه پارازیت رو بی بی سی ننداز"، " گفتند خرس شنود می خواد بکنه یا پارازیت بندازه، گفتن از ... هرچی بگی برمی آد."، " پارازیت وسط شعار مردم، مثل چیز تو بازار مسگرهاست."

برگرفته از سایت،با اندکی دخل و تصرف


نوشته شده توسط مارموز در جمعه 21 اسفند 1388 و ساعت 10:41 ب.ظ
بزرگداشت خوجه نصیر الدین طوسی - روز مهندس |

هندسه دان

روزت مبارک!

 

یکی از استادامون می گفت هر کی از همین الان به شما بگه مهندس خیلی باهوشه؟

پرسیدیم: "چرا؟"

گفت: "چون می دونه الان با وقتی مدرکتونو بگیرین  هیچ فرقی ندارید!"  ...

......................................

پ.و :

با کمی تاخیر!!


نوشته شده توسط نل در سه شنبه 11 اسفند 1388 و ساعت 05:12 ب.ظ
حتی اگر نباشی... |

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا جا گذاشتی ؟

یا به قول خواهرم فروغ: دست های خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی

این قرار داد تا ابد میان ما

برقرار باد:

چشمهای من به جای دست های تو

من به دست تو آب می دهم

توبه چشم من آبرو بده

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

 

 

"قیصر امین پور"

 



نوشته شده توسط نل در چهارشنبه 2 دی 1388 و ساعت 02:40 ب.ظ
چهار آیینه |

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صدبار

تسبیح تو ای شیخ رسیده ست به تکرار


سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار


از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار


در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده ست به رخسار


تنهایی خود را به چهار آیینه دیدم

بیزارم،بیزارم،بیزارم،بیزار


ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن ای کاشف اسرار



نوشته شده توسط مارموز در یکشنبه 3 آبان 1388 و ساعت 02:32 ب.ظ
نتیجه گیری |

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالیکه مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند،قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند.  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد:  پدر نگاه کن، دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!





آیا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کردن عادلانه است؟


نوشته شده توسط مارموز در سه شنبه 28 مهر 1388 و ساعت 09:31 ب.ظ
دروغ؟؟ |

از تو خیابون وحید رو دیدم با رکابی تو بالکن خوابگاه نشسته و داره سیگار میکشه! وقتی رفتم تو اتاق بهش گفتم زشته ، قباحت داره ، تو که قصدی نداری ولی نمیگی نیگاه یه نامحرم میفته بهت و تو گناهش شریک میشی!؟ جواب نداد ، لباسامو که عوض کردم ، فکر کردم بهتر باشه برم پیششو خلوتشو بشکنم ، دنبال بهونه میگشتم و چایی جوشیده یه ساعت پیشو ریختم تو دوتا لیوانی که با آب جوش تو کتری شستمش مثل این مامان بزرگا که توان راه رفتن و شستن لیوانا رو ندارن و تو لگن بغل دستشون لیوانارو یه آبی میزنن با این تفاوت که توانشو داشتم ولی حالش رو نه..

رفتم تو بالکن به شوخی بهش گفتم خودش نیاد نامه ش میرسه بابا این همه غصه نداره که این نشد یکی دیگه تو که ماشالا تو این راه یل طولانی داری.. یه نیشخندی زد و گفت چرت نگو

از این حرفش فهمیدم دردش یه چیز دیگه ست ، چون همیشه اگه قضیه عشق و عاشقی جدید پیش میومد خودش کل داستانو واسه همه تغریف میکرد و بعدش ازمون میخواست که به هیچکی چیزی نگیم نگو حالا خودش به همه میگفت جوری که به گوش خود طرف میرسید و خلاصه بهم میخورد.

ازش پرسیدم چی شده؟ گفت فکر کردی؟ گفتم به چی؟ گفت به دور و ورت نیگاه کردی؟ بعد ادامه داد: اینقدر دروغ دور و برمون ریخته که به هیچی اعتماد ندارم ، همه شدیم چوپان دروغگو!!! منظورشو فهمیدم واسه همین مسایل اخیر میگفت

راست میگفت بنده خدا تو امتحانا بود که واسه هم دلیل و مدرک میاوردیم که همو قانع کنیم ولی آخرش با داد و بیداد تموم میشد جز کدورت چیزی نمیموند اینگار نه اینگار که 3 ساله دوستیم.

میگفت: به اینی هم که خودم واسه ش دفاعیه میاوردم دیگه اعتماد ندارم ، واقعا حس میکنم اصلا واسشون مهم نیس که واسه ما چی پیش میاد و به فکر خودشونن!

چه اینور بشه چه اونور آخرش این ماییم که ضربه شو میخوریم ، دلش پر بود ، گفت و گفت تا اینکه گفت داداششو تو درگیری ها گرفتن ، بغضش گرفته بود ولی غرورش اجازه نداد گفت: مامان و بابام دنبالشو تو کلانتری ها گرفتن و تنها جوابی که شنیدن این بوده که: یا جنازه شو تحویل میگیرین یا تو زندانه!

یه چند ثانیه سکوت بینمون گذشت تا اینکه علی در رو محکم باز کرد خیلی خوشحال گفت فلانی بیانیه فلان شماره شو داده و بابا ایول و.. من با ایما اشاره بهش فهموندم که بهتره چیزی نگه!

اونم اومد تو بالکن و تو جریان صحبتامون قرار گرفت اونم حرفشو زد و گفت: منم میدونم دروغه ولی بالاخره باید میفهمیدن که چند سال پیش که فلان بلا رو سرمون درآوردن حالا جورشو بکشن...

بحث به دروغ گفتن کشید به اینکه بیشترین گناهی که میکنیم دروغ گفتنه و ماها عین آب خوردن دروغ میگیم به هر بهونه ای آخرش هم خودمون رو قانع میکنیم که موجه بوده!

بهشون گفتم تاحالا شده یه روز اصلا دروغ نگیم ف واسه همین امروز واسه تا همین الان فکر کنین چندتا دروغ گفتیم؟ علی طاقت نیاورد گفت همین الان تو راهرو مجید ازم پرسید درس خوندی گفتم لای کتابو باز نکردم ولی خونده بودم! و هرکدوممون یه چیزی واسه گفتن داشتیم

گفتم یادشونه از بچگی اولین چیزی که بهمون گوشزد کردن دروغ نگفتنه و کلی شعر و شعارای جور واجور ولی حالا...

نمیدونستیم بحثمون کشیده شد به گناها و کارایی که میکنیم به این که با پررویی تمام تو صورت هم نیگاه میکنیم و بهم راحت  خیانت میکنیم و....

 

این مطلب رو تا اینجاش زدم و میخوام الان که دارین این مطلب رو میخونین تا همین ساعت از روز فکر کنین که چه کارای بدی کردین و دلیلتون واسش چی بوده!

مرسی


نوشته شده توسط بیل کوچولو در پنجشنبه 29 مرداد 1388 و ساعت 09:44 ب.ظ
دوست داشتم... | عمومی ,

سلام

با تبریک عید مبعث

امیدوارم هرکجا هستین خوب و خوش و خرم ، موفق باشین!

میخوام داستان بچه ای رو بگم که دوست داشت....

اسمم علیه ، بچه که بودم همه دوسم داشتن نه اینکه الان کسی دوسم نداره نه ولی خوب بچه که بودم بیشتر دوسم داشتن! میگفتن تو دل برو بودم ، میگفتن دلم قد یه گنجشگ نازک بود ، میگفتن وقتی بغضت میگرفت اشک همه رو درمیاوردم ، میگفتن همه چیزو خوب میفهمیدم اندازه آدم گنده ها ، خودم که زیاد یادم نیس ولی میگن روزای آخر عمر ننجونم (مامان بزرگ امروزی ها) وقتی تو بیمارستان بستری بود هی میپریدم تو بغلش ، خلاصه سر این حرفا مارو کلی تحویل میگرفتن! خودمم یه چیزایی یادمه. یه بار یادمه تو ده بابام اینا با دختر عموم کوچیک بودیم بازی میکردیم بعد بازی که میخواستیم برگردیم خونه باباجونی تو جوب جلو خونه باباجونیم آب میامد ، لیلا که کوچیکتر از من بود نمیتونست بپره ، در حیاط باز بود و کل فامیل داشتن مارو نیگاه میکردن ، که ببینن ما چیکار میکنیم ، هیچوقت یادم نمیره ، منم اون موقع کوچیک بودم ، اول یه پامو گذاشتم اونور جوب و یه پامو اینور که مثل آدم گنده ها لیلا رو بغل کنم بزارمش اونور ولی نشد ، آخری خم شدم دوتا دستامو گذاشتمش اونور جوب و رو جوب دراز کشیدم ، شدم عین یه پل ، لیلا هم بی تعارف از روم رد و رفت ، بعدشم واینستاد و رفت و منم با کلی زور و زحمت خودمو جمع کردم ، خلاصه اون شب موضوع بحث فامیل تو اون خونه شده بودیم ، یادمه بابام رو سرم دست میکشید میگفت قربون پسر زن ذلیلم برم ، منم اون موقع چه میدونستم چیه ، الانا هم هر چند وقت یه بار قضیه رو بین خودشون واسه خنده هم که شده تعریف میکنن! خلاصه اونموقع کلی مظلوم بودیم و مارو تحویل میگرفتن. یا یادمه پیش خودم همش فکر میکردم چرا این همه ماشین که خالی میرن این مسافرا رو که تو گرما و سرما ایستادن سوار نمیکنن و ... پیش خودم همش میگفتم اگه ماشین بگیرم خودم میرسونمشون و ... یا وقتی یه جا دعوا میدیدم میگفتم چرا ادما باهم دوست نیستن و بیخودی دعوا میکنن... یا همیشه ننجونم میگفت دعا کن ، خدا شما بچه ها رو بیشتر دوست داره و دلتون پاک تره و واسه همین زودتر دعاتون مستجاب میشه!

هممون تو بچگی از این چیزا داشتیم و کلی فکر و خیال و مهربونی ها و گذشت و فداکاری ها و ... البته خیلی از ماها هم از همون بچگی مون جنسمون خراب بود ، یه پا آتیش پاره بودیم و چندتا آدم باید مراقبمون میشدن تا خرابکاری نکنیم! البته مزه بچگی هم به این چیزاست.

الان که بزرگ شدم و میبینم و فکر میکنم میبینم ، چرا تمام دور و ورمون شده دروغ ، دوروییی ، سیاه بازی! چرا سر هر چیز بیخودی دروغ میگیم؟ ارزششو داره؟ چرا هر حرفی رو میشنویم باید رو راست و درغ بودنش کلی فکر کنیم ، اینقدر وضع خراب شده که به همه چیز بدبین شدم ، یادمه تو بچگی میگفتن دوست خیلی خوبه و چند تا دوست داری و ماهم چون فکر میکردیم خوبه میرفتیم دوست زیاد پیدا میکردیم! من با دوستام عین داداش بودم و از بیشترشون ضربه های گنده خوردم تو زندگیم. چرا به همه چیز بدبین میشیم ، چرا اون همه تو بچگی دوست داشتم رو هیچکدومشون رو عمل نکردم چرا وقتی بزرگ میشیم اینجور میشیم! چرا عین نقل و نبات دروغ میگیم! چرا دور هم جمع میشیم و یکی رو مسخره میکنیم ، تاحالا شده همون لحظه خودمونو جاش بذاریم ، شده وقتی غیبت میکنیم به این فکر کنیم که خودمم دوس دارم پشتم حرف بزنن و ...

شده یه چند ساعت واسه دیگران باشیم و چیزی رو واسه خودمون نخوایم ، میشه؟ شده بقیه رو تو داشتن چیزی به خودمونو ارجح بدونیم؟ فداکاری دیدیم؟ صداقت؟ شده یه روز خدا رو بدون دروغ تموم کنیم! نمیخوام نصیحت کنم ولی خواستم بگم خسته شدم همیشه واسه خودمون دلیل واسه کارامون داشتیم ولی فقط میدونم ننجونم راست میگفت دل بچه ها صافه و خدا حرفاشونو گوش میکنه! نمیدونم شاید چون اونموقع نمیتونستیم دروغ بگیم و کارای بد انجام بدیم!؟

خیلی دوست داشتم الان همون علی کوچولوی دوست داشتنی میشدم ، نه واسه دوست داشتنم واسه اینکه وضع الان رو نداشتم! بین این آدما نبودم و همون حال و هوای بچگی بودم و هیچوقت بزرگ نمیشدم

دوست داشتم بچه بودم!


نوشته شده توسط بیل کوچولو در سه شنبه 30 تیر 1388 و ساعت 05:25 ب.ظ
خاطره ای سرد در گرما! | عمومی ,

ساسان کنار پنجره نشسته بود. تو تمام این دو سالی که دیده بودمش تو گرمای تابستان یا چله زمستان ، شب و روز همیشه با یک زیر پیرهن می گشت تو خوابگاه.

یکی از سردترین شب های دی ماه بود. ساسان نشسته روی طاقی پنجره . چند تا که سیگار کشید ، آمد پایین پیش ما. تقی تو مثلا آشپزخانه ظرف می شست ، برود شام بگیرد. ساسان صدایش کرد ، گفت: پنجره را ببندد. تقی با خوشحالی داد زد: وای خدا ساسان هم سردش شد.

یادمه از ساسان پرسیدم واقعا تو این مدت سردت نمی شد. گفت وقتی سردت می شود ، چه میکنی؟ منطقی ترین راه این است که لباس بپوشی یا پنجره را ببندی ، اما اگر این کار را نکنی و اصلا به سرما فکر نکنی ، به این فکر کنی که آنها که تو را می بینند چه حسی دارند... تو سرد بودن هوا تردید می کنند. انسان تو خیلی چیزها می تواند تردید کند به شرطی که به حرارتی که تو قلب بقیه ایجاد می کند فکر کند.

از این موضوع یه سالی می گذرد. خیلی جاها با پیرهن می روم ، حتی تو هوای خیلی سرد. یقین دارم اگر حتی یک نفر مثل ساسان فکر می کرد آن پنجره هنوز هم باز بود حتی تو چله زمستان.


نوشته شده توسط بیل کوچولو در دوشنبه 31 تیر 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ
درس ٬ دانشگاه ٬ کار | گفتمان ,

با یکی از مهندسان مملکت مان حرف میزدم. دل پری داشت از ساختار علمی و فنی و نتایج آن ٬ شاید گفتن نظراتش اینجا اثری بگذارد ٬ حداقل روی خود من! با تشکر بسیار از این دوست بزرگوار:

مطلبی که ذهنم را همیشه به خود مشغول کرده فاصله اجرایی کار با تئوری های تعلیمی در دانشگاه های کشورمان است. در طول بیست و اندی سال کار اجرایی و برخورد با پیشکسوتان و فارغ التحصیلان جدید و قدیم ٬ می بینیم موارد درسی در دانشگاه ها با مسائل اجرایی فاصله زیادی دارد. از طرفی حجم کتاب ها به قدری است که به دانشجو اجازه کار در حین تحصیل را نمیدهد چه برسد ...

دروسی که در عمل مورد استفاده قرار نگیرد ٬ یک عامل وقت پر کن بیش نخواهد بود.

به نظر می رسد که راه اصولی ٬ تئوری همراه با عمل است ٬ (مثل یک هفته تئوری یک روز عمل). دانشجویان باید معنی کار در کارگاه ها ٬ سازمان ها و شرکت ها را لمس کنند. البته اجرای این شیوه به نیروهای کارآمد نیاز دارد. یعنی نیروهایی که بعد از فارغ التحصیلی حداقل دو سال تجربه کار در کارگاه ها ٬ سازمان ها و شرکت های مرتبط با رشته خود را داشته باشند ٬ سپس برای تدریس دعوت شوند. نه به صرف شاگرد اول شدن دانشجو از او دعوت به همکاری شود. جوانی که هنوز خام است و هیچ کار اجرایی نکرده و نمی داند که در اجرا چه مشکلاتی وجود دارد ٬ آیا تئوری های فرا گرفته اش عملی می شود یا خیر ؛ حالا باید تئوری هایش را بیشتر کند و طوطی وار به دانشجویان علم تئوری بیاموزد!!!

منشا این حرکات غیر اصولی نداشتن دید فنی و مسئولیت کاری است که از نداشتن تامین شغلی ٬ فرهنگ زندگی برای آینده و ... سرچشمه می گیرد.

متاسفانه شرایطی ایجاد شده که هر کس به فکر بیرون کشیدن گلیم خود از آب باشد ٬ به هر طریقی و هر قیمتی! این غده سرطانی روز به روز در جامعه ما بزرگتر می شود و کسی هم نتوانسته با آن مبارزه کند. چون این فرهنگ روز به روز در جامعه رشد می کند طبیعی است که هیچ خبره و کارشناسی راضی به تدریس در دانشگاه نیست. حساب دو دو تا چهار تا که می کنند می بینند بساز و بفروش با کمترین مسئولیت پول های کلانی به جیب می زنند.

گاهی استادانی که مشغول تدریس هستند جهت رفع نیازهای مالی با ترفندهای مختلف به عده ای مدرک می دهند. این فارغ التحصیلان شرکت هایی تاسیس می کنند. پروژه های مملکتی در اختیار آنها قرار می گیرد و چون تجربه و حتی سواد کاری ندارند ضربه های کلان اقتصادی به مملکت خواهند زد ٬ از جمله احداث اتوبان های غیر استاندارد ٬ خرید هواپیماهای غیر استاندارد و طراحی سدها ٬ تونل ها و جاده های غیر استاندارد ... و نابود کردن سرمایه های ملی ...

آیا این خود یک نمونه بارز خیانت نیست!

                                                          به امید روزی که هر کسی خدا را در عمل خود  ببیند!


نوشته شده توسط بیل کوچولو در شنبه 29 تیر 1387 و ساعت 05:07 ق.ظ
| عمومی ,

کوچکی هم نوعی است زشت بودن چه بدی دارد اگر عشق را بشناسی!

پروردگارا

خود را تقدیم تو می دارم با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی از اسارت نفس رهایم کنی تا انجام اراده ات را بهتر توانم مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو و راه تو و عشق تو یاریشان خواهم داد  باشد که همیشه بر اردة تو گردن نهم.


نوشته شده توسط بیل کوچولو در شنبه 22 تیر 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ
چهاردهمین کنفرانس دانشجویان عمران ساسر کشور | دانشگه ,

چهاردهمین کنفرانس دانشجویان عمران سراسر کشور

و

اولین کنفرانس بین المللی دانشجویان عمران 

                            برای اطلاع از چگونگی برگزاری این کنفرانس اینجا کلیک کنید

                                                 


نوشته شده توسط بیل کوچولو در پنجشنبه 6 تیر 1387 و ساعت 05:06 ق.ظ
بدون شرح! | عمومی ,

در حاشیه انتخابات شورای صنفی دانشگاه (کمی با تاخیر!)


نوشته شده توسط بیل کوچولو در یکشنبه 19 خرداد 1387 و ساعت 06:06 ق.ظ
| عمومی ,

گفتگو با خدا

چنانچه گناه نابخشودنی مرتكب شده باشم، چگونه میتوانم خود را ببخشم؟
هیچ گناه نابخشودنی وجود ندارد
. و هیچ خلافی خارج از گنجایش من نیست، حتی سخت ترین ادیان این را به شما می آموزند.
ممكن است ادیان گوناگون بر سر راه و روش توبه هم رای نباشند.اما تمامی آنها بر اینكه در این مورد، راه و روشی وجود دارد، توافق دارند.
راه چیست؟ هنگامی كه خلاف های من برای خودم بخشودنی نیست، چگونه می توانم طلب بخشایش كنم.
فرصت بخشایش ، خود به خود و در آن هنگام كه مرگ خوانده میشود...برای تو فراهم میآید. باید درك كنی كه بخشایش، یعنی این آگاهی كه تو و دیگران یكی هستید ودرك این نكته كه تو با همه از جمله من یكی هستی.
این تجربه را بی درنگ پس از مرگ، پس از آنكه بدن خود را ترك كردی، خواهی داشت.
تمامی ارواح این حس یگانگی را به جالب ترین شیوه تجربه خواهند كرد.به آنها اجازه داده میشود تمامی لحظات زندگی ای را كه پشت سر گذاشته اند ، سپری كنند، و آن را نه تنها از دیدگاه خود بلكه از دیدگاه تمامی افرادی كه آن لحظه برای آنها موثر بوده است، تجربه كنند.
آنها هر اندیشه ای را دوباره می اندیشند، هر واژه ای را دوباره بیان میكنند، هر كاری را دوباره انجام می دهندو اثر آنرا بر تمامی افراد ذی نفع تجربه و احساس می كنند.
درست همانند این كه خود، همان شخص دیگر هستند؛ كه البته هستند. آنها تجربه می كنند كه دیگران هستند.
آنچه تو توصیف كردی به جهنم شبیه است.
محلی برای شكنجه و عذاب به صورتی كه ابداع كرده اید ، وجود ندارد...اما همگی شما اثر ، پیامد و نتیجه انتخاب ها و تصمیم های خود را تجربه خواهید كرد.
این برای رشد است، نه بر قراری عدالت. این روند تكامل است ، نه كیفر خداوندی.
به هنگام مرور زندگی هیچ كس تو را قضاوت نمیكند. بلكه این امكان را می یابی تا آنچه را كه تمامیت تو در هر لحظه تجربه كرده است، تجربه كنی و به تجربه ی محدودی از تو كه در بدن كنونی ات سكنی دارد، اكتفا نكنی.
به هر صورت باز هم دردناك به نظر میرسد.
چنین نیست تو درد نخواهی كشید، فقط آگاهی را تجربه خواهی نمود. تو عمیقاً نسبت به تمامیت هر لحظه و آنچه كه در بر داشته است، آگاه و با آن هماهنگ خواهی شد. این دردناك نیست بلكه روشنگر است.
اما اگر درد وجود نداشته باشد، چگونه میتوانیم دردی كه ایجاد كرده ایم و آسیبی كه رسانده ایمجبران  كنیم؟
خداوند مایل نیست مكافات كندخداوند مایل است تو را به پیش براند
.راهی كه می پیمایی ،مسیر تكامل است.نه بن بست جهنم.
هدف آگاهی است. نه مكافات


نوشته شده توسط مارموز در شنبه 18 خرداد 1387 و ساعت 08:06 ق.ظ
شما چی کار می کردید... | عمومی ,

سیستم دو گاوی

فرض کنید شما دو تا گاو ماده داشته باشید ، با اونا چی‌کار می‌کنید؟ بسته به نوع حکومت‌تون نوع رفتار شما با گاو ها فرق می‌کنه:

سوسیالیسم
دو گاو دارید.یکی را نگه می‌دارید،دیگری را به همسایه‌ی خود می‌دهید.

کمونیسم
دو گاو دارید.دولت هر دو آنها را می‌گیرد وشما و همسایه‌تان را در شیر آنها شریک می‌کند.

فاشیسم
دو گاو دارید.دولت شیر گاو ها را از شما می‌گیرد و بعد آن را به خود شما می‌فروشد.

کاپیتالیسم
دو گاو دارید.هر دوی آنها را می‌دوشید وشیرشان را بر زمین می‌ریزید تا قیمت‌ها همچنان بالا بماند.

نازیسم
دو گاو دارید.دولت به سوی شما تیراندازی می‌کند و شما مجبور می‌شوید خود را میان قفس شیرها بیاندازید!

سادیسم
دو گاو دارید.به هر دوی آنها تیراندازی می‌کنید و خود را در قفس شیرها می‌اندازید.

آنارشیسم
دو گاو دارید. گاوها شما را می‌کشند و هم‌دیگر را می‌دوشند.

دولت مرفه
دو گاو دارید. آنها را می‌دوشید، بعد شیرشان را می‌دهید تا خودشان نوش‌جان کنند

آپارتاید
دو گاو دارید.شیر گاو سیاه را به گاو سفید می‌دهید ولی شیر گاو سفید را نمی‌دوشید.

بروکراسی
دو گاو دارید.برای ثبت نام آنها ۱۷ فرم را در ۳ نسخه پر می‌کنید اما وقت ندارید گاوها را بدوشید.

سازمان ملل
دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می‌کند. آمریکا گاوها را از شیر دادن به شما وتو می‌کند.سویس و نیوزلند رای ممتنع می‌دهند.

ایده‌آلیسم
دو گاو دارید. ازدواج می‌کنید.همسر شما شیرشان را می‌دوشد.

رئالیسم
دو گاو دارید. ازدواج می‌کنید ولی هنوز خودتان آن‌ها را می‌دوشید.

عقل سلیم
دو گاو دارید. یکی را می‌فروشید و به جای آن یک گاو نر می‌خرید.


نوشته شده توسط مارموز در جمعه 17 خرداد 1387 و ساعت 03:06 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ سکوت+ فرهنگنامه سبز، پارازیت+ بزرگداشت خوجه نصیر الدین طوسی - روز مهندس+ حتی اگر نباشی...+ چهار آیینه+ نتیجه گیری+ دروغ؟؟+ دوست داشتم...+ خاطره ای سرد در گرما!+ درس ٬ دانشگاه ٬ کار+ + چهاردهمین کنفرانس دانشجویان عمران ساسر کشور+ بدون شرح!+ + شما چی کار می کردید...

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...